مولف ناشناخته

163

تاريخ شاهى ( فارسى )

و اين سلجوق پادشاهزاده‌اى با حسن و جمال و شجاعى با برويال « 2 » بود ، عامهء شيراز - باجمعهم - او را مريد و هواخواه و در هوا و ولاى او با خون و مال همراه ، و او نيز جوان بود [ و ] به حوادث روزگار مجرب ناگشته و به تأديب [ 316 ] و تعليم ابوين و اهل فضل و ادب مهذب ناشده ، و در بيشتر اوقات با عامهء مردم مصاحبت كرده و به خوى و عادات قليمكان ( ؟ ) شيراز برآمده ، چون بىتعب طلب برساز روزگار چنين نوايى ساخته شد و در ديگ آرزو بىشور و تلخ زحمت چنين ابائى پرداخته گشت ، قدر و قيمت اين نعمت نشناخت و اساس و بنياد كار خود بر قانون و قاعدهء عقل نپرداخت . هرچند سخنى چند راست و دروغ از زبان اهل و نااهل مىشنيد و به چشم وقت و حال نيز چيزى چند از شايست و ناشايست مىديد با آنكه خود در بيشتر احوال با بيخودى و بيخردى جفت بود طاقت تحمل او هم طاق شد ، ماده سودايى الجنون فنون زنجير جنون آن ديوانه درجنبانيد تا سياهى بىرحم در اندرون حرم دوانيد كه سر آن خاتون ماه منظر حورپيكر با معجر و گوشوار از تن جدا كرد و چون خربزه در طشتى نهاده به مجلس آورد . جهان فغان به چرخ رسانيد كه سلجوق كينهء برادر [ 317 ] بازخواست و قصاص او باز جست ، اهل شيراز چون اين واقعهء سهمناك و اين حادثه بىباك ديدند فرياد الغياث به عيوق رسانيدند و همه به اتفاق خروش برآوردند ، شعر : كين واقعهء هايل جانسوز ببينيد * و اين حادثهء صعب جگردوز ببينيد آن سلطنت و قاعدهء حكم كه دى بود * وين عجز و پريشانى امروز ببينيد از درد دل خلق درين ماتم خون‌بار * يك شهر پر از آتش دلسوز ببينيد و در حال مسرعى بر جناح تعجيل به سوى يزد روان كردند و ازين واقعهء عجيب اعلام واجب داشتند . سلجوق چون ديد كه زمانهء بدآموز و چرخ كينه‌اندوز او را بر چنين كارى تباه تحريض نمود و بر چنين محظورى ترغيب كرد اگر برجاى قرار گيرد و فرار اختيار نكند عنقريب باشد كه او را در قبض آورند و با قيد به

--> ( 2 ) - در اصل : پروبال .